محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
630
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
و همچنين شاعرى گفت : يعتق مكحولا لصون دينه * كفّارة للَّه عن يمينه والنّكث قد لاح على جبينه ] و مردمان بصره دو گروه شدند : گروهى با طلحه و زبير بيعت كرده بودند ، و گروهى [ به شب ] سوى على آمدند . على سپاه را عرض كرد بيست هزار مرد . و طلحه و زبير سپاه عرض كردند سى هزار مرد بودند . و هر دو لشكر بر آن بودند كه صلح كنند . و على عبد الله بن عبّاس را سوى طلحه و زبير فرستاد و وعدهء صلح راست كردند بر آنكه بامداد گرد آيند و صلح كنند . و آن سپاه كه به مدينه شده بودند به طلب خون عثمان ، ايشان را همه شب خواب نيامد و گرد آمدند و گفتند ايشان صلح بر خون ما كنند ، تدبير ما آن است كه حرب افگنيم ميان اين هر دو لشكر ، پيش از آنكه روز بود ، تا كس نداند كه ما كرديم . چون سپيده بدميد ، ايشان به سه گروه شدند و برفتند و خويشتن را بر لشكر عايشه زدند . و لشكر طلحه و زبير را بانگ كردند كه برنشينيد كه ما دانستيم پسر بو طالب صلح نكند . و روز روشن شد و حرب اندر گرفتند . و آن مردمان كه حرب افگندند چون مالك الاشتر و عدىّ حاتم الطَّائي همه از لشكر بيرون رفته بودند . پس سوى على آمدند و گفتند ما را از لشكر بيرون كردى از هواى طلحه و زبير ، و ما دانستيم كه از ايشان جز غدر نيايد ، ما امروز جانها پيش تو بدهيم . و حمله كردند و حرب سخت شد . و عايشه بفرمود تا هودج بر اشتر نهادند و دو رويه برگستوان فرو هشتند . اشتر را و هودج را به زره اندر پوشيده بودند ، و خود به هودج اندر نشست ، و اشتر از پس حربگاه به پاى كرد . و طلحه و زبير در پيش لشكر بودند و حرب مىكردند . و روز گرم شد و حرب سخت گشت . و عبد الله بن الزبير حمله آورد . و او پياده بود . مالك اشتر پذيرهء حملهء او شد هم پياده . و عبد الله بن الزبير را چند زخم رسيده بود . مالك اشتر شمشيرى بزد بر سرش و او بيفتاد . مالك خواست كه ديگر زند ، عبد الله او را بشناخت ، برخاست و دستش بگرفت ، و بانگ كرد كه اى مالك ، افتاده را مىكشى . و لشكر خويش را گفت : دهيد مالك را .